امام سجاد(ع) می فرمایند:(خدایا من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود آن را نداری.من در کلبه ی فقیرانه ی خود همچون تویی دارم و تو در عرش کبریایی خود همچون خودی نداری.)
خدایا! او که همه چیز را داشت این را گفت،من که هیچ ندارم چه بگویم؟
خدایا!وقتی به نماز می ایستم آنقدر تهی گشته ام که نتوانم از وجود خویش ابنیه ای سازم برای زندگیم.آن زمان که شور و شادی فراوان از درونم فریاد می کشد و من ناتوان تر از آنم که وجودم را اندکی از وجودت دانم.
خدایا!در نمازم وقتی به قنوت می رسم دستانم می لرزند نمی دانم که از تو چه بخواهم و فقط گریه می کنم .می بینی گریه فقط رابطه ی بین من و توست. خدایا،حتی آسمان دگر تحمل گریه هایم را ندارد چرا که گریه های من فراتر از گنجایش آسمان است.
خدایا!من تمام حرف هایم را فقط به تو می گویم. من به دل خود یاد داده ام که هر آنچه را که می خواهد به او ندهم.
خدایا! همیشه پشت پلک هایم سنگینی می کند،می دانی چرا ؟ آخر تنهایی وجودم در ایستگاه مژک ها انتظارت را می کشند .
خداوندا! نمی دانم تکلیف این همه نگاه چه می شود؟ تا چه وقت باید پشت مژک ها مخفی بمانند . بعد از این چه کسی نای بودن مرا به تصویر می کشد؟
معبود من! آن زمان که تو را نیایش می کنم،جا پای اشک هایم را می بینم که راهی به نور ماه دارند و به وضوح می بینم که گلدان خا لی احساسم هزاران هزار شاخه ی محبتی دارد که با یاد تو رشد کرده اند.
خدایا!آنقدر با تو حرف دارم که گاهی وقت ها فکر می کنم وسعت زمین و آسمان نیز برای حرف هایم کم است.
خدای من! این هجای انتظار از" الف" و آخرش که" ر" اشاره می کند بوی درد می دهد . تا چه وقت باید هزا ران هزار گویش شبانه ی باران را به چشم خرید .
آری من وسعت شبانه ی بارانم . من تمام بود و نبودم وابسته به توست .
معبود من! می گویم و می دانم که می شنوی . هر چه قدر از من روی برگردانی باز هم به سراغت خواهم آمد. پروردگارا، تا چه وقت باید فریاد زنم که ای معبود همیشگی ام دستگیرم باش؟
خدایا! توان من با نا توانی پیمان بسته .
خدایا! هر وقت که می خواهم با تو سخن بگویم نماز می خوانم و هر وقت که می خواهم تو با من سخن گویی قرآن.
وقت نماز است وقت ملاقات همیشگی . اینک من باید با تو سخن بگویم . ولی نمی دانم چرا وقتی به نماز می ایستم حرف هایم یواشکی از پس هم از می دوند؟ خدایا، ببین حتی کلمات نیز از من روی بر می گردانند.
خدای من! روزها جای خود را به تیرگی شب می سپارند، خورشید پشت ابر پنهان شده و تیرگی ها موهایم را شانه می زنند. آخر معبود من، این دگر چه بهانه ای بود که به دست روزگار داده ای که از من روی بر گرداند؟ می بینی خدای من؟ غم من یکی دو تا نیست و پرواز یک خیال محال است آن زمان که بال ها شده است وبال پرنده ها.
پروردگارا! می خواهم از این به بعد تو را درک کنم چرا که وجودم را در وجودت یافته ام از این به بعد با قامتی به بلندای فریاد به نماز می ایستم و فریاد می زنم سپاس پروردگار جهانیان. پروردگار آسمان ها و زمین.
می بینی حالا وجودم و وجودت رابط ما خواهد بود .
( ) پیام از منتظران مهدی |
کل قدوم سبز : 222206
قدوم سبز امروز : 5
قدوم سبز دیروز : 35
پیوندهای روزانه
فهرست موضوعی یادداشت ها مناجات[28] . مهدویت[24] . دل نوشته[23] . گوناگون[22] . آیت الله بهجت . رهپویان شهیدان سالگرد . سالگرد یادبود شهدای رهپویان وصال شیراز .
مطالب بایگانی شده
این قافله عمر عجب می گذرد
قدیمیا
پاییز 1386
تابستان 1386
آرشیو
موضوعات وبلاگ من
درباره من
اشتراک در خبرنامه
لینک دوستان من
آقاشیر
دنیای من پر از عکس و حرف نگفته
یادداشتهای من
حرم دل
دوزخیان زمین
مکتب خانه
زیر خیمه
خلوت تنهایی
اوریا
جوان ایرانی
نـو ر و ز
کلبه احزان
علقمه
هر کی به هر جا رسید با دلش رسید
لوگوی دوستان من